تبليغاتX



بسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحيم :: اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً برحمتك يا ارحمّ الرّاحمين :: اَلّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ في فَرَجِ مَولانا بَقيَّهَ الله وَاجْعَلْنا مِنَ الْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْهْ

..:: خبر از او داری ؟ ::..
آه که چقدر سرانگشت خسته برغبار شیشه کشیدم که بیایی...
اى آنکه در نگاهت حجمى زنور دارى
کى از مسير کوچه قصد عبور دارى؟
چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابى
اى آنکه در حجابت درياى نور دارى
من غرق در گناهم، کى مى‏کنى نگاهم؟
برعکس چشمهايم چشمى صبور دارى
از پرده‏ها برون شد، سوز نهانى ما
کوک است ساز دلها، کى ميل شور دارى؟
در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
کى در سراى چشمم، قصد ظهور دارى؟

سيدعباس سجادى

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 12:14  توسط رقيه  | 

مولای من ٬ مهدی جان ...

دعا نمیکنم بیایی ....!

دعا میکنم وقتی که آمدی چشمانم شرمسار نگاهت نشود !

چون همه می دانند که می آیی ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 16:31  توسط رقيه  | 

از بس كه نفس به ياد عشق تو زدم   ............ياد تو به جاي نفسم مي آيد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 19:7  توسط رقيه  | 

ا

امشب از مفهوم مستی جرعه‌ای سر می‌کشم

فکر دیدار تو را تا مرز باور می‌کشم

ای نگاهت سبز، ای سرچشمة آئینه‌ها

گر بیایی با تو از پاییزها پر می‌کشم

خوب من! با هم قراری داشتیم آدینه‌ها

سال‌ها طرح نمی‌آیی به دفتر می‌کشم

من به قربان قدم‌هایت، تو برگرد و ببین

جای قربانی گلویم را به خنجر می‌کشم

قصة پرواز تو در آسمان پیچیده است

باز امشب در هوایت بی‌نشان پَر می‌کشم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 18:58  توسط رقيه  | 

قسم به تلخی صبر! به التیام تسلی ,  به التهاب شكست !

                                     قسم به ساحت صبح ! قسم به شوكت شب!

        قسم به صبح ظهور ! به آرزو ,  به خیال !
                                              

                                    كه باز بر سر دلداگیت هم عهدیم !


                                          قسم به عشق كزین راه بر نمی گردیم !



+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 14:31  توسط رقيه  | 

طلوع مي كند آن آفتاب پنهاني
زسمت مشرق جغرافياي عرفاني
دوباره پلك دلم مي پرد نشانه چيست؟
شنيده ام كه مي آيد كسي به مهماني
كسي كه سبزتر از هزار بار بهار
كسي شگفت َََُكسي آن چنان كه مي داني ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 18:33  توسط رقيه  | 

اوخواهد آمد با کوله باری ازعدالت.....

خیلی وقته که نیومدم یعنی نتونستم بیام.

بازم مینویسم ازدلتنگیهام برای آقام تا روزی که بیاد...

برام دعا کنید...

.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 19:43  توسط رقيه 

  دیشب کسی برای تو سجاده وا نکرد
  بغضی ترک ندید و گلویی صدا نکرد
  انگار ما بدون حضور تو راحتیم..!!!!
  وقتی کسی برای ظهورت دعا نکرد
  مارا همین صدا نزدن بی خیال کرد
  مارا همین صدا نزدن با خدا نکرد
  وقتی که دامن تو رها شد ز دست ما
  دست گناه دامن ما را رها نکرد
  در روزگار ما تو بیابان نشین شدی
  خاکم به سر از اینکه دل ما حیا نکرد
  توبه از اینکه این دل بی بند و بار ما
  جایی برای آمدن یار وا نکرد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 21:0  توسط رقيه  | 

آنانكه ازمن روي برميگردانند اگرميدانستند كه چقدر مشتاق آنهايم هر آينه ازشوق جان مي سپردند....
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 1:24  توسط رقيه  | 

ابوبكر:

-اي فرزندم(عايشه)ازرسول خدا(ص)شنيدم كه مي فرمودند:"نگاه كردن به صورت علي عليه السلام عبادت است."(1)

 

-مرا رها كنيدكه من بهترين شما نيستم درحالي كه علي بن ابيطالب درميان شماست.(2)

-ازرسول خدا (ص)شنيدم كه ميفرمودند:"هيچ كس ازصراط نمي گذرد مگر كسي كه علي عليه السلام برايش گذرنامه صادر كرده باشد."(3)

 

عمر بن خطاب:

-رسول خدا (ص)علي عليه السلام را بزرگ وسرور مسلمانان قرار داد. پس فرمود:هركس من مولاي او هستم پس علي مولاي اوست.پروردگارا دوست بدار دوست اورا ودشمن بدار دشمنان اورا وياري فرما كسي را كه ياور او باشد.خدايا تو گواه من بر آنان ميباشي.(4)

-شهادت ميدهم كه ازپيامبراكرم (ص)شنيدم كه مي فرمود:"اگر آسمانها وزمين در كفه ترازويي نهاده شود وايمان علي دركفه ديگر ايمان علي عليه السلام برتر خواهد بود."(5)

-زنان عاجزند كه فرزندي مانند علي ابن ابيطالب به دنيا آورند.(6)

-بيناترين ما درقضاوت و داوري علي ابن ابيطالب است.(7)

-به علي(ع)سه خصلت داده شد كه اگر يكي ازآن خصلتها به من داده ميشد براي من محبوبتر ازداشتن ثروتهاي فراوان بود.آن سه چيز عبارتنداز:ازدواج با دختر رسول الله (ص)؛بازبودن درب منزل به مسجدالحرام كه براي علي حلال شد وبراي ديگران جايز نبود وبدست گرفتن پرچم درجنگ خيبر.(8)

 

 

عثمان:

"...به خدا اگر بميري دوست ندارم كه بعد توزنده بمانم؛زيرا جانشيني پس ازتو نمي بينم واگر باقي بماني هيچ سركشي را نمي بينم كه تورا به عنوان نردبان ووسيله ياوري انتخاب كرده باشد وتو را پناهگاه وملجا شمرده باشد.نسبت من به تو مانند فرزندي است كه ازطرف پدرش عاق شده است."(9)

 

(1)     ابن كثير؛البدايه والنهايه

(2)     چراشيعه شدم.

(3)     حضرت علي ازديدگاه خلفا

(4)     ينابيع الموده

(5)     ينابيع الموده

(6)     تاريخ دمشق

(7)     البدايه والنهايه

(8)     ينابيع الموده

(9)     امام علي (ع) ؛عبدالفتاح عبدالمقصود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 23:58  توسط رقيه  | 

من که خواب مانده بودم چه کنم؟! آنچه بايد از تو بر ميگرفتم نگرفته ام و بي توشه گرفتن از تو نمي توانم به ديدار رمضان بروم! نه آب تني کرده ام و نه لباس عوض کرده ام! نه معطر شده ام و نه چرک از خود شسته ام! "بوي عرق يک سال دويدن هاي بيهوده" از تنم مي بارد و مرا روي آن نيست که در کنار قامت هايي که احرام "نشستن بر سر سفره آزادگي" را بسته اند و لباس سفيد بر تن آئينه گونه شان پوشيده اند نيست.

 قد قامت الرمضان... قد قامت الرمضان...

نه... کمي آرام تر... لختي درنگ کن...

خدايا به من همان بده که براي سي روز مراقبت کنندگانت در اين ماه عطا خواهي کرد.

 اِلهى هَبْ لى قَلْباً يُدْنيهِ مِنْکَ شَوْقُهُ وَلِساناً يُرْفَعُ اِلَيْکَ صِدْقُهُ وَنَظَراً يُقَرِّبُهُ مِنْکَ حَقُّهُ

خدايا به من قلبي بده که شوقش به تو نزديک سازد و زباني بده که راست گويي و حقيقت گويي اش به سمت تو بالا برد و به معراج آورد و افق نگاهي که به منظر حقت نزديک سازد و ارتباط اتفاقات اطراف را برايم بفهماند...

تا تو را در همه لحظاتم ببينم و هميشه دست تو را در چرخشگري بيابم و از همه قطع اميد کنم و فقط به تو اميد بندم...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 21:15  توسط رقيه  | 

                        

هرشب كه انتظار تورا مي برم به روز           

                                                     

شرمنده ام كه بي تونفس ميكشم هنوز ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 23:17  توسط رقيه  | 

هر جمعه و سه شنبه نشستم در انتظار

 

این بار هم نیامده بودی سر قرار

 

گفتی اگر عاشقی کو نشانه ات؟

 

من عاشقم...من عاشقم...نشان به همین قلب بی قرار

 

بر روی ریل های زمان خیره مانده ام

 

شاید تو را بیاورد از راه یک قطار

 

حرف دلم عصاره ی این چند واژه است

 

تا کی شکست؟تا کی خورد شدن بغض انتظار؟

 

تقویم بی تو هرچه که باشد قشنگ نیست

 

فرقی نمی کند،چه زمستان و چه بهار

 

از روزهای آمده و رفته خسته ام

 

از هرچه کار...پول....ریاکارکارکارکارکار

 

از هرچه که ریشه اش به حقیقت نمی رسد

 

از شاخه ی دروغ و از اسم مستعار

 

روزی تو میرسی و جهان پاک میشود

 

این شعر اگرچه قابلتان را نداشته آقا

 

قبول کنیدش

 

آقا قبول کنیدش به یادگار

منبع:تبیان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:10  توسط رقيه  | 

 

 ای سبزتر از بهار! کی می آیی؟

دل مانده به انتظار، کی می آیی؟

آئینه و آدینه و دل منتظرند  

 

یارا! به سر قرار، کی می آیی؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:41  توسط رقيه  | 

پنجشنبه 30 خرداد 1387 من وناصر به عقد هم دراومديم. من وناصر ما شديم. خدايا كمكمون كن. اي مهربونترين كمكمون كن تا مايه آرامش هم باشيم. تادركنارهم تو مسيري حركت كنيم كه مقصدش تو باشي و رضايت تو. خداي خوبم هيچوقت تنهامون نذار ... به من وناصر توفيق بده تا ازناصرين مولامون مهدي باشيم. خدا جون قربونتم توكه هستي غم ندارم.........

راستي آقاي مهربونم  برامون دعا ميكني؟ فداي تو هرجا كه هستي ياد ماهم باش...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 13:13  توسط رقيه  | 

                        

نم نم باران بی کسی از ابرهای غربت باریدن گرفته و توفان سهمگین خزان به سمت آشیانه اول مظلوم عالم شتاب می گیرد. با تقدیر چه می شود کرد با دست های بسته شده با طناب رذالت مردم مدینه، علی (ع) نیز نمی تواند از نفوذ آتش داغ فاطمه (س) به خرمن خویش ممانعت کند. او فرزندان فاطمه (س) را در پناه خویش می گیرد و در آئینه چشم هایشان قصه سراسر غصه زندگی شان را نظاره می نماید .

آرام اشک می ریزد. می خواهد زبان بگشاید و با فاطمه
 درد دل کند اما می هراسد که ضجه ای از دل دردانه پیامبر برخیزد و زمین و زمان را به هم بدوزد و شراره های اشک او آتش بر عالم اندازد، اما نه، برای درد دل با فاطمه همان یک نگاه کافی است.

و علی (ع) چه غریبانه با چشم های نافذش به فاطمه می نگرد و با نگاه او درد دل می کند:  فاطمه جان! اینک آغاز طلوع توست که جانت به غروب نشست و در پناه آن می خواهی چشم بر مردمی ببندی که آرزوی خزانت را در دل می پروراندند.

فاطمه جان! اندکی صبر کن؛ مگذار غم تنهایی و غربت، آتش بر قلب علی اندازد مگر نه آن که در شب های بی کسی علی  پا به پای او کوبه کرامت خویش را بر درهای جهالت مردم کوبیدی تا شاید صدای مردی از پس آن به حمایت از علی شنیده شود اما دریغ از یک مرد.

فاطمه! پرواز را از تو باید آموخت تو که به عشق ولایت، شربت شهادت را جرعه جرعه سرکشیدی و اندک اندک آب شدی.حال چه فرقی می کند برای تو  که دفاع تو را از علی (ع)به حساب دفاع از مرد زندگیت بگذارند و یا دفاع از مقام  شامخ ولایت در برابر مردمی که پیمان هایشان سست تر از تار عنکبوت بود و خواسته هایشان سرشار از مطامع دنیوی. تو را درد جهالت مردمی کشت که روزگاری سرور زنانشان  بودی و حال از جواب به سلام تو نيز مضايقه مي كنند.ای آسمان سرشار از ابرهای دلتنگی، ای بانوی آفتاب، آب و آتش را چه به تفاهم، که آب چشم تو هرگز با آتش قلبت جمع نمی شود و یقین همان آتش درونت بود که همه وجودت را بلعید و آن گاه شعله ور شد که مرد زندگیت را دست بسته در میان مردمی دیدی که پوست سیاست به دندان گرفته بودند و چوب حراج بر پیکر شرافت وجودی خویش می کوبیدند و عجیب نیست که در میان چنین قومی التماس های مظلومانه ات نیز نتواند گره طناب مقدس مآبان را از دست های علی (ع) بگشاید.

اما روزگار غریبی است زمانی که سلام فاطمه بی جواب می ماند.غم و اندوه  هجر رسول (ص) همسایه دیوار به دیوار دل فاطمه (س) می شود. ای عصمت عظمای الهی!  روزگار بی تو بودن یعنی خاکستر شدن با آتش بی کسی و تنهایی؛ چرا که بعد از رفتنت غربت باعلی (ع) قرابت خواهد نمود و هنگام عروج تو با هودجی از نور، علی (ع) نیز در خیمه بی کسی خویش به یاد روزهای با فاطمه بودن آرام آرام خواهدگریست. چرا که غروبت آیه های غربت علی (ع) است.

ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانیم که معنویت به رشته های چادرت دست نیاز میاویزدو معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه می زند.برهوت این دنیای خالی شایستگی میزبانی چشمه سار همیشه جاری تورا نداشت.تو که در آیینه مزخم ها و داغ ها و در هجران پدر غریبانه زیستی و در  وداع شبانه ات با پهلویی شکسته ،خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی...

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 14:1  توسط رقيه  | 

مهدي جان از فراقت دراين بيابان وحشتناك مي سوزم و صداي گريه هاي دلم را كسي نمي شنود. ازدوريت مرغ بي بال وپر را مي مانم.بيا مولا جان ،بيا و شبي حتي درخواب ورويا آن آب حيات را به من تشنه بنوشان .. آنچنان تشنه ديدارم كه جگرم شعله ور گشته. بيا كه ازهماي سعادت لحظه اي ديدار جمالت را به دوعالم نخواهم فروخت. غم جدايي و فراق راشنيده بوديم ولي اي زيباترين ،فراق هم اندازه اي دارد ببين كه كاسه صبرم چقدر لبريز است. بيا مولا،بيا كزتير كجتابيت آخر كمان شد قامتم. بيا كه من آن نقش رخ مهپاره ات را و نگاه زرفشان چشم خورشيد جمالت را به جان خريدارم.

نگار من رو به هرسو مي كنم روي تومي آيد به چشم. پس رخ ازمن پنهان مكن،پيدا وپنهانم تويي،مهدي،عزيز فاطمه قلبم سراي مهرتوست . عزيزترين روي ازمن مگردان،دل بيتو به تنگ آمده فراق تا كي؟.... زعشقت شعله ها دردل نمي گنجد .بيا وجهان را به نور جمالت منور كن كه تيرگي جهان را چون نگاه خفاشان خون آشام كرده است....

اي سلسله زلفت سرمايه رسوايي                  بازآي كه رسوا كرد مارا دل شيدايي 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:18  توسط رقيه  | 

 الهي!

دلم كه پركشيد به سويت ،

                 سويي به چشمانم نبود.

بودنت را كه شكر كردم ،

                 كرده ام سر به زيرانداخت.

تاخت به دلم اين نفس سركش؛

                         كشته ام راسوزاند.

آنآن نيست

                 كه رهانيم

                            زسرگرداني؟....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:7  توسط رقيه  | 

خدایا شکرت.خدایا شکرت.خدایا شکرت.خدایا شکرت.

       خدایا شکرت.خدایا شکرت.خدایا شکرت.

             خدایا شکرت.خدایا شکرت.

                  خدا جون شکر....

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:31  توسط رقيه  | 

سالهاست كه به اميد آمدنت چشم به آسمان دوخته ايم وذره ذره جان ودل

 را به فرياد العجل سپرده ايم با آن كه نواي "اين بقيه الله" سينه را مي سوزاند

قلب را به ناله "الغوث" اميد تپيدن داده ايم و چشمايمان را بانور "ادركني" مزين

 ساخته ايم. اي عاشقانه ترين ترانه هستي! من فصل ناله ودردم باشعر انتظار تو :

همه هست آرزويم كه ببينم ازتو رويي       چه زيان ترا كه منهم برسم به آرزويي

كاش كه خدا عنايتي كند وتو زودتر اززود بيايي تا دگر بر دل زنگار گرفته ننويسيم:

اين جمعه هم گذشت مولايم وآقايم چرا نيامدي.....؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 14:31  توسط رقيه  | 

در عبور بي دريغ لحظه ها                       

من كنار خويش درجا مانده ام

تا ببينم لحظه موعودرا

جمعه ميشد كاشكي هرروز من

اي بهار آخرين كي مي رسي؟

من غريب وخسته اينجا مانده ام.........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 19:26  توسط رقيه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 19:38  توسط رقيه  | 

 

اينجا براي ازتونوشتن هوا كم است   

                                             دنيا براي ازتونوشتن مرا كم است

 

اكسير من نه اينكه مرا شعر تازه نيست           

                                                  من ازتومينويسم واين كيميا كم است

سرشارم ازخيال ولي كفاف نيست                       

                                         درشعر من حقيقت يك ماجرا كم است

تااين غزل شبيه غزلهاي من شود    

                                          چيزي شبيه عطر حضور شما كم است

            

                خون هر آن غزل كه نگفتم به پاي توست

                 آيا هنوز آمدنت را بها كم است؟..........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 23:5  توسط رقيه  | 

آقاي مهربون من سلام. سال 86 هم رفت . نيومدي آقا....

اما مهربونم من چشم به راهت ميمونم. بازم لحظه تحويل سال تورو ازخدا ميخوام.

ازش ميخوام كمكم كنه در عشق تو ثابت قدم باشم؛تابراستي عاشقت باشم.

ميدونم لياقتش روندارم. اما آقاجون توبرام دعاكن.

منم غريب ديار وتويي غريب نواز         دمي به حال غريب ديار خود پرداز

برام دعا كن آقا جون .دعا كن،

 تا خوب باشم.آدم باشم .يه منتظر واقعي كه وقتي اومدي چشمام شرمسار چشمهات نشه.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:49  توسط رقيه  | 

 

السلام علي المهدي الامم

"درود بر هدايت يافته اي كه ظهور او به تمامي امت ها وعده داده شده است"

کار گل زار شود گر تو به گلزارآیی

نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آیی

ماه در ابر رود چون تو برآیی لب بام

گل کم از خار شود چون تو به گلزارآیی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 13:58  توسط رقيه  | 

                                               

علي؛ آشكارا سبكتر شده بود .من كه حامل او بودم ومركب و مركوب او؛ به وضوح اين سبكي را درمي يافتم.

پيش از اين احساس مي كردم كه علي بر من نشسته است با يك سلسله از حلقه هاي سنگين زنجير . علي بر من نشسته است با يك سلسله كوه .

اگرچه سخت نبود؛ اگرچه به خاطر علي همه چيز آسان مي نمود؛ اما متفاوت بود . اكنون احساس مي كردم كه پرنده اي بر من نشسته است به همان بي وزني و سبكبالي .

گفت : ((بچرخيم )) ومن از خدا مي خواستم . وبا خود شروع كرد به ترنم اين عبارات . ترنمي كه آرام آرام ؛ جوهره اش بيشتر شد و رنگ رجز به خود گرفت :

(( اكنون زمين و زمان جان مي دهد براي جنگيدن .

حاليا پرده ها كنار رفته است . مصداق ها آشكار شده است و حقيقت رخ نموده است

بياييد ! پيش بياييد كه من عقبگرد نياموخته ام . تا بدنهاي شما هست؛ غلاف؛ به چه كار مي آيد ؟! ))

او اگرچه اينچنين مي گفت؛ اما احساس من اين بود كه اين بار براي جنگيدن نيامده است؛ آمده است براي كشته شدن .

جنازه ها را از زمين برچيده بودند اما خون همچنان بر زمين دلمه بسته بود . خون بسان اسفنجي شده بود كه اگرچه به چشم جامد مي آمد ولي وقتي بر آن پا مي نهادي خون تازه از زير آن ترشح مي كرد .

آفتاب درست در وسط آسمان؛ نه؛ درست در وسط ميدان بر زمين نشسته بود . هرم گرما پلك چشم ها را هم مي سوزاند. نه فقط دهان كه حتي مجاري بيني ام هم از شدت عطش خشك شده بود. احساس مي كردم كه خون به زحمت در لابلاي رگ هايم راه باز مي كند .

اما علي به گمانم  ديگر تشنه نبود. اسب اگر حال و روز سوارش را نفهمد كه اسب نيست. آن عقيقي كه او مكيده بود؛ به آن چشمه اي كه او دهان سپرده بود؛ بر آن جامي كه او لب زده بود و گذاشته بود و برنداشته بود ؛ در پس آنچه او نوش كرده بود؛ تشنگي ديگر معنا نداشت. آنچه او اكنون داشت؛ شادماني و طربي غير قابل وصف بود.حال او آسمان تا زمين با ميدان اول تفاوت مي كرد.تفاوتي ميان رزم و بزم.تفاوتي ميان مبارزه و معانقه.تفاوتي ميان ستيز و معاشقه.

اين حال خوشش مرا نيز به وجد آورده بود.چرخ مي زديم و چرخ مي زديم.شمشير آخته اش با تمام شانه و كتف؛ در هوا مي چرخيد اما گردن هيچ گردنكشي داوطلب تماس با اين شمشير نمي شد .

سپاهي كه به محاصره اش آمده بود؛ به هر نقطه اي كه او مي رسيد؛ عقب نشيني مي كرد و بازپيش مي آمد . انگار كه او حلقه اي را دور دست مي چرخاند .

اگر پيش از اين؛ به هر بهانه اي دزديده به پدر نگاه مي كرد؛ اكنون آشكارا از تلاقي دو نگاه؛ پرهيز داشت.حسين اكنون خود او بود به كجا بايد نگاه مي كرد؟!

گشت زديم و گشت زديم.چرخيديم و چرخيديم.و سوار من هي رجز خواند و مبارز طلبيد؛ اما هيچ كس پا پيش نگذاشت براي جنگيدن يا كشته شدن .

و ... سوار من آشكارا كلافه شد. عادتش هرگز اين نبود كه بي گدار به درياي دشمن بزند . هميشه دوست داشت كه رقيبش جنگيدن را انتخاب كرده باشد؛ امام اكنون چاره اي نبود . زمان مي گذشت و از خيل دشمني كه به كشتن او آمده بود؛ هيچ كس جلو نمي آمد .

اين بود كه ناگهان علي به من هي زد. از من سرعتي بيشتر طلب كرد و شروع كرد به درو كردن سرهاي رسيده.اكنون فقط شمشير او بود كه به هوا مي رفت و سر و پيكر و جنازه بود كه بر زمين مي افتاد.حلقه محاصره اندك اندك ؛ باز و بازتر شد تا آنجا كه ما مانديم و حلقه اي از جنازه و اسب و خود و نيزه و سر و سپر.

بعض اسب ها رم كردند و از مهلكه گريختند. اصولا هر اسبي جگر ماندن در معركه را ندارد . اسب اگر خون نديده باشد؛ صداي شمشير نشنيده باشد و چشم و گوشش از جنگ و ستيز و كشت و كشتار پر نباشد؛ اگر فقط به خريد و تفريح و بازار رفته باشد كه در اين آشوب ها دوام نمي آورد .

برخي از اين اسب ها را از پيش مي شناختم. بيشتر وسيله ي تمرين بچه ها بودند تا مركب جنگ و ستيز و مقاتله. بعضي به گربه ي دست آموز بيشتر شباهت داشتند تا اسب ميدان نبرد. اين بود كه بعض سواران را ناخواسته؛ اسب ها از ميدان به در مي بردند. اگر سوار بيچاره هم قصد مقاومت داشت؛ اسب تن نمي داد .

بالاخره پيش روي ما؛ خالي و خالي تر شد آنچنان كه من به حس غريزي وحشت كردم . اين سكوت ناگهاني در ميانه معركه هيچ گاه مقدمه خوبي نبوده است .

وناگهان رگبار تيرها كه به سمت ما هجوم آورد؛ معناي شوم اين سكوت ناگهاني را دريافتم. من چگونه مي توانستم ببينم كه يكي ازاين تيرها به گلوي سوار من نشسته است و حلقش را پاره كرده است . من فقط احساس كردم كه افسار در دستهاي سوارم آرام آرام شل مي شود تا آنجا كه عنانم به اختيار خودم درآمد؛ اما ديدم كه سوارم با سينه برپشت من فرود آمد و از بيم افتادن؛ دست در گردن من انداخت .

از انتهاي تيرها كه بر پشتم فرو مي رفت تازه فهميدم كه چقدر تير بربدنش نشسته است و تير حلق؛ تير خلاصي او از هجوم درد بوده است. كاش يكي از اين تيرها برجگر من مي نشست و آن سوار دلاور را اينچنين خميده و افتاده نمي ديدم.بخصوص كه تازه حمله كركسهاس بي مروت آغاز شده بود .

كدام نخلي است كه بيفتد و كودكاني كه درحسرت صعود ازآن بوده اند؛ دوره اش نكنند و شاخ و برگهايش را به لجاجت نشكنند .

التماس نكن ليلا ! من اينجاي ماجرا را تا قيام قيامت هم نخواهم گفت . چه فايده كه اشكهاي مرا با دستهاي لرزانت پاك كني ؟ مگراين اشكها به ستردن تمام مي شود ؟ و اصلآ يك نفر بايد اشكهاي مقدس تو را بروبد كه خاك حياط اينچنين بي مهابا آنها را به دامن مي گيرد و در خود فرو مي برد .

نه؛ ليلا ! يقين داشته باش كه اگر خدا را هم پيش چشمم بياوري؛ اين بخش ماجرا را از من نمي شنوي . همين قدر بگويم كه اگر خون فرزندت چشمهاي مرا نپوشانده بود ؛ من اسبي نبودم كه سوارم را به ميانه سپاه دشمن ببرم . آخر چه توقعي است از كسي كه چراغ چشمهايش خاموش شده ؟!

 

 

       سید مهدی شجاعی                                                                                             

 

اگه با خوندن متنهام حزني به دلتون نشست و اشكي گوشه چشمتون ؛ ثوابش نثار روح دختر نويسنده اين متنها .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 16:19  توسط رقيه  | 

سلام . ازهمتون که به وبلاگ من سرمی زنیدممنونم . خواستم بگم من یه مدتی (حدود دوماه) نمی تونم آپ کنم . تواین مدت اگه اومدید منو ازنظراتتون محروم نکنید. برام دعا کنید....
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 14:3  توسط رقيه  | 

زين پس اگر اشكي دَود؛

ازسوزدل؛

از آه جان ؛

ازبغض سنگين روان ؛

آن را دلايل نيست اين

اينان نسازند اينچنين

زين پس اگر بادي وزد           از جانب آلاله ها  ؛

ازسمت احساس قشنگ لاله ها؛

يا آن كه پرواز پر ازمهر پر پروانه ها ؛

آن رادلايل نيست اين

                                          اينان نسازند اينچنين.                                           

 

زين پس اگر باغي شود سرمست ازبوي گلي

ازياسها يا پونه ها ؛

آن ميخك پرناز باغ ؛

يا آن شقايق هاي داغ  ؛

آن را دلايل نيست اين

                                               اينان نسازنداينچنين   .

                          

                               زين پس اگر عشقي شود،سازونوايي دلفريب

                                          آن قد چون سرو سهي  ؛    

                                          وآن چشم وابروي سياه ؛                                    

                                            يا آن خط وخال مليح؛                                              

آن را دلايل نيست اين

                                             اينان نسازنداينچنين.      

 

زين پس اگرچشمي شود،برعرصه گيتي ،نگين 

با ياد روي نرگسي؛ناميده گردد اينچنين:

«مهدي»

كه باشد برترين.

.

                        ...محبوبه آشتياني.                                            

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 7:34  توسط رقيه  | 

تو عین نمازبودی،همان نمازی که میگوید: ان الصلوه تنهی عن الفحشاء والمنکر وبذکرالله الاکبر.

وبراستی میتوان تورا مترادف بانماز دانست.

وچه زیبابود نمازی که تومی خواندی وذکری که تو میگفتی،وخداوند عبادت تورا چقدر دوست داشت چرا که خود گفته بود:«وما خلقت الجن والانس الا لﻴعبدون»

وخداوند عبادتت را دوست داشت چرا که عبادت تو نه ترس ازدوزخ بود ونه حرص بهشت بلکه فقط برای بزرگی خداوند بود .وخداوند مبدا همه عظمتها وجلالهاست.

وتو مصداق «واعبدالله کانک تراه» (خدارا چنان عبادت کن که گویی اورا می بینی)بودی ونمیدانم زندگیت مطابق با نمازبود یا نمازت مطابق بازندگی.ازنماز عدالت آموختی که باآن همه ثروت،دیناری به اهل دنیا مدیون نباشی وبا آن همه قدرت از کشیدن یک دانه جواز دهان مورچه ای پرهیز کنی.

وتوبودی که به نمازت معنا می دادی ونمازبه زندگیت.نمیدانم زمانی که درحال رکوع درنهایت خشوع،انگشتر عقیقت را به مسکین دادی نمازت چه حالی داشت وبا خدا چه عهد بسته بودی.بشریت درمقابل این نمیدانم ها لب فرو بسته است.

سخنانت بوی نمازت رامی داد وهمه حق بود وهمه خدا وچه زیبا گفته است «شکیب ارسلان» استادسخن عرب که:«من کجا وعلی کجا!من بند کفش او هم به حساب نمی آیم.»

راستی حق هم همین است .زیرا پس ازوحی وسخن خدا ،کلامی پرجلاتر وشیواتر ازکلام علی(ع)نیامده است.

دردنیای امروز پس از قرنها گذشت زمان جرجی زیدان مسیحی دروصف تو می گویداگر بگویم مسیح بالاتر ازعلی است عقلم اجازه نمیدهد واگر بگویم علی بالاتر ازمسیح است دینم اجازه نمیدهد.»

چقدر به مظلومیتت گریستم زمانی که آن شامی شنید که به مسجد رفته ای وسوال کردکه :مگر علی نمازهم می خواند؟

علی جان !نمازت هم مظلوم بودهمانند زندگیت.زمانی که دستگیره در ،لباست را چنگ زد وتو اعتنا نکردی.

دست در دامن مولازد در            که علی بگذر وازما مگذر

رفتی ووظیفه ات را بجا آوردی ولی درنهایت مظلومیت.چراکه تو به دست شقی ترین افراد روی زمین شهید شدی. چه رازی در این نهفته است .بهترین افراد روی زمین به دست شقی ترین افراد روی زمین،درحال بهترین کار روی زمین که همان فلسفه وجودی انسان است،در بهترین مکانهای روی زمین (مسجد)دربهترین حالتی که یک انسان میتواند نسبت به معبودش داشته باشد (سجده)شهید شد.وچه خوب نماز حکومت را درسیاهی دل خفاشان ازروشنایی گریزان،به پایان رساندی.وچه زیبا بود زمانی که خونت در پرتو نماز به مسجد کوفه روشنایی داد وآن خون امان نامه بشریت خواهدبود وبراستی چه زیبا بود سجاده سرخ رنگت

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 2:2  توسط رقيه  | 

آقای خوبم ، مهربونم،گل نرگسم سلام:

بازم یه جمعه دیگه.بازم نیومدی آقا....دلم گرفته ،دلم تنگه برات مولا.

آقا جون برای ظهورت دعا کن . اینجا پرنده های شکسته بال زیادی هستند که به مرهم تو نیازدارند.

مهربونم بیا .ای امید دلهای خسته بیا...

آقا جون! دلتنگم . کی میشه بیای آقا؟

آقای مهربونم برام دعا کن . برام دعاکن آقا که اگه تودعام کنی دیگه هیچ غمی ندارم...

زودتر بیا آقا جون.زودتر بیا..............

   برخرمن جانم آتش افروخته ای            اﻳن آتش پر شراره خاموش مباد

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 13:5  توسط رقيه  | 

 

**** مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد ***كه زانفاس خوشش بوي كسي مي آيد***ازغم ودرد مكن ناله وفرياد كه دوش***زده ام فالي وفرياد رسي مي آيد ****